English|عربي
صفحه اصلي|اروپا - آمريكا|آفريقا - عربي|آسيا - اقيانوسيه|اخبار سازمان|آشنایی با سازمان
پنج شنبه ١٤ مرداد ١٤٠٠
خشونت دینی: نشانه‌ها و زمینه‌ها
خشونت دینی: نشانه‌ها و زمینه‌ها تاریخ ثبت : 1399/08/18
طبقه بندي : ,,
عنوان : خشونت دینی: نشانه‌ها و زمینه‌ها
نويسنده : علی بن مبارک، پژوهشگر اهل تونس، استاد مرکز عالی زبان‌های کاربردی و رسانه‌ای دانشگاه کارتاژ
تهيه و تدوين : <#f:1015/>
مترجم : <#f:1016/>
منبع : <#f:1911/>
ارسالی : رایزنی فرهنگی ایران در تونس
كشور : <#f:1018/>
زبان اصلي : <#f:1019/>
تاريخ ورود اطلاعات : <#f:1020/>
خلاصه مقاله : <#f:1067/>
متن : <#f:1066/>
:

اصطلاح "خشونت دینی" از دو لفظ پرمعنا تشکیل شده است که به دو حوزه فرهنگی متفاوت تعلق دارند. منظور از خشونت در این حوزه مخصوص اصطلاحی چیست؟ و دین، چگونه می‌تواند با خشونت ارتباط داشته باشد و در عین حال، آن را ایجاد کند؟

از نظر زبانی، خشونت با شدت و قساوت مرتبط است[1]. فرد خشن، کسی است که با شدت با فرد دیگر برخورد می‌کند و خشن، صفت مشبهه‌ای است که نشان از ادامه خشونت فرد خشن و تبدیل شدن آن به یک رفتار اجتماعی موجه و پذیرفته شده دارد. خشونت با رؤیا، بردباری، نیکی و مدارا تعارض دارد و این اصطلاحات، در عمق خود قرآنی هستند که اصولاً بدین معناست که خشونت، با روح وحی که در موارد متعددی به همه انواع مدارا فرا خوانده است، تناقض دارد.

بر همین اساس، جمیل صلیبا، خشونت را یک رفتار ضد مدارا و هم‌معنی با شدت و تندی تعریف کرد... در تعریف او، هر رفتاری که با طبیعت چیزی مخالف و از بیرون بر آن تحمیل شده باشد، به نوعی رفتار خشن است[2]. از خرد، به دور است که تلاش کنیم تا افراد و جوامع را با استفاده از زور و بدون در نظر گرفتن چارچوب‌های فرهنگی و روانی دستخوش تغییر کنیم. زیرا هر جامعه‌ای از سبک زندگی مخصوص به خود و تمدنی ریشه‌دار در اعماق تاریخ بهره می‌برد و از بی‌خردی است که گروهی بخواهد جوامع دیگر را تغییر دهد و آن را با جوامع فرضی‌ای جایگزین کند که جهان‌بینی‌های محدود، نشانه‌های ایدئولوژیک آن را ترسیم کرده‌اند و این، امری است که بعد از رخ دادن انقلاب‌های موسوم به بهار عربی، آشکارا در برخی از کشورهای عربی شاهد هستیم. در پی سقوط نظام سابق و آغاز انقلاب 2011، تندروهای دین‌گرا در تونس از شرایط آشفته و مضطرب و ضعف کشور استفاده کردند تا طبیعت جامعه تونس که در اعماق تمدن و تاریخ ریشه دارد را تغییر دهند و برای این هدف، از همه انواع خشونت‌های معنوی و نمادین و مادی بهره بردند. آنها بر مساجد مسلط شده و ائمه آن را منصوب کردند. قضات و نیروهای امنیتی به کار گرفته شدند که به مشکلات مردم می‌پردازند و افرادی که مستحق مجازات هستند را مجازات می‌کنند. پس از آن، تونس را سرزمین جهاد اعلام کردند که در آن، قتل کسانی که با آنها مخالفت کنند، اعم از سیاستمداران، نیروهای امنیتی، نیروهای ارتش و شهروندان جایز است و جنایت‌های فجیع زیادی مرتکب شدند که ده‌ها شهید از میان نیروهای امنیتی، نظامی و غیرنظامیان، قربانی آن شدند. به واسطه این رفتارها در می‌یابیم که خشونت، آنگونه که جمیل صلیبا گفت، با طبیعت شیء یا اگر بهتر بگوئیم، با طبیعت جامعه در تعارض است و به همین دلیل، جامعه تونس، همه اشکال فکری و سیاسی این تفکر خشن را رد و همه اطیاف آن را تفکر تروریستی دانست، زیرا این تکفر مردم را ترساند و باعث شد تا آنها برای نابودی این غده مزمن، با نیروهای امنیتی همکاری کنند، زیرا ایمان داشتند که تندی، قساوت، غلو و افراط، هیچ ارتباطی با جامعه تونس ندارد. زیرا فرهنگ این جامعه، بیشتر به اعتدال، گشایش، رواداری و همزیستی مسالمت آمیز متمایل است و به همین دلیل، تمامی جنبش‌های دینی تندرو که برای ایجاد تغییر در جامعه، از خشونت استفاده کردند، در این کشور شکست خوردند. بهترین مثال در این رابطه نیز حکومت فاطمیان است که در آن، جنبش شیعی اسماعیلیه، تلاش کرد تا طبیعت جامعه تونس را دچار تغییر سازد و دیدگاه‌های خود را با استفاده از زور تحمیل کند، اما در این امر شکست خورد و به محض ترک تونس و استقرار در مصر، شریکانش از او روی برگرداندند و دیگر کسی در کشور به منش و آئین آنها باقی نماند.

نشانه‌های خشونت به مطالبه عدالت مربوط می‌شود، چرا که یک مفهوم بنیادین در فرهنگ اسلامی به شمار می‌رود. خشونتی که با ظلم همراه باشد، نمی‌تواند عناصر عدالت و اهداف آن را محقق سازد، همانطور که در سنت اسلام نیز بدان اشاره شده است. از عدالت نیست که مردم را از یک اندیشه یا باور بیزار یا آنها را به تغییر سنت‌ها و باورهایشان مجبور کنیم. بر این اساس، کاربرد خشونت به عدالت و سازوکارهای محقق ساختن آن مرتبط می‌شود. به همین دلیل است که فرهنگ‌های انسانی، خشونت خارج از حوزه عدالت و مقدمات آن را رد می‌کنند. با توجه به مطالبی که در بالا ذکر آن رفت، می‌توان خشونت را به "استفاده غیرعادلانه از زور"[3] و شاید هم "استفاده غیرقانونی از زور"[4] تعریف کرد که در نتیجه آن، به حقوق دیگران، اعم از افراد و گروه‌ها آسیب می‌رسد و ما خود را در برابر سه‌گانه خشونت، عدالت و مشروعیت می‌یابیم و معانی و نشانه‌ها به دلیل مبهم بودن این اصطلاحات و کاربردهای آن در چارچوب‌های متعارض و گاهی متناقض، دچار تزلزل و ابهام می‌گردند. از جمله نکات عجیب در این میان، آن است که گروه‌های دین‌گرایی که دست به خشونت می‌زنند و به آتش‌ می‌کشند، تخریب می‌کنند، ویران می‌کنند، می‌کُشند و سر می‌برند، در عین حال، ادعا می‌کنند که نماینده عدالت و نشان مشروعیت هستند و سوزاندن اسیران در حالی که زنده‌اند و گوش تا گوش سر بریدن آنها، نمونه‌ای از عدالت خداوند در زمین است و هیچ یک از دولت‌ها و گروه‌های دیگر مشروعیت ندارند و از دین صحیح به دور هستند و هر کدام از آنها، جلوه‌های مختلفی از طاغوت به شمار می‌روند و به همین دلیل، کشتار و ویرانی و قتل وابستگان به آنها و طرفداران آنها و نیز کسانی که در برابر ظلم و فساد آنها ساکت مانده‌اند، جایز است. این ذهنیت، یک حالت بیمارگونه خطرناک را نشان می‌‌دهد که باعث می‌شود دارندگانش به افرادی ستیزه‌جو و خشن تبدیل شوند که علیه همگان اعلام جنگ می‌کنند و از میان جریانات دینی، مذهبی، سیاسی و فکری، تنها خود را فرقه ناجیه می‌دانند و بر این باورند که مخالفانشان نیز باید به آنها اقتدا کنند و مشروعیت آنها را بپذیرند، در غیر این صورت، همه انواع خشونت و شکنجه علیه آنها اعمال می‌گردد.

و برای اینکه این ابهام را رفع کنیم و این تناقض را در فهم عدالت و مشروعیت درک کنیم، باید به زمینه‌های تفکری بپردازیم که خشونت را می‌پذیرد و بدان تشویق می‌کند و آن را به یک روی عدالت و مشروعیت تبدیل کرده است. زیرا این گروه‌های افراطی و تندرو مانند بخش بزرگی از مؤمنان معتقدند که دین، از احکام و فروع تشکیل شده است و به همان اندازه که به اجرای احکام و فروع آن پایبند باشیم، به همان اندازه عدالت و مشروعیت را حاصل می‌کنیم. این نگاه بر مغالطه‌های بزرگی مبتنی است که حافظه جمعی آن را حفظ کرد و بدون پالایش و بازنگری، از نسلی به نسل دیگر منتقل شد. علمای کلام از قرن‌ها قبل به مسئله‌ای بسیار مهم اشاره کردند که آن، هوشیاری نسبت به اهمیت اهداف دین و ارتباط آن با منافع نبوت بود. عدالت، چیزی جز محقق ساختن منافع و دفع مفاسد و حفظ حرمت انسان و مال و آبروی او نیست. عدالت از نگاه اصولی، به معنی معامله با مردم بر اساس رفتارهایشان است نه بر اساس گذشته‌ها و وابستگی‌های آنها. عدالت هنگامی محقق می‌گردد که به هر فردی اجازه داده شود تا به هر آئینی که می‌خواهد بگرود و به هر صورتی که بخواهد، اعتقادات خود را بیان دارد. از جمله وجوه عدالت آن است که ضرر مادی و معنوی از مردم دور گردد و سعادت و امنیت نصیبشان گردد نه فقر و ترس و خفقان، و اینکه حمایت قانون از این نگاه برداشته نشود. حاکم شرع، کسی نیست که شعار اجرای شریعت (فروع) را سر دهد، بلکه حاکم شرع کسی است که اهداف شریعت را تجسم کند و آن را به سان پرچمی که بدان اقتدا می‌شود و هدفی که برای تحققش تلاش می‌کند، قرار دهد. مشروعیت یعنی حفظ جان و عزت مردم و قادر ساختن آنها به راه‌های ثبات و امنیت و زندگی مشترک. در نهایت، مشروعیت باید عدالت را در جامعه محقق سازد و بسی کوته‌بینی است که درباره عدالتی سخن بگوئیم که مساجد را منفجر و آبادانی و آثار باستانی را ویران می‌کند و مردم را به قتل می‌رساند و از ذبح و سوزاندن زندگان لذت می‌برد و بسی دنائت است که مشروعیت از آن کسی باشد که ترس را به قلب‌های مردم افکند و آنها را از امنیت و صلح محروم کرد.

بدین شکل، می‌بینیم که خشونت، رفتاری ناخالص است که همه تمدن‌ها آن را رد می‌کنند و درست همانگونه که عبدالرحمان ابن خلدون درباره آن سخن گفت، با طبیعت انسان که خود با قواعد آبادانی انسانی همخوانی دارد، در تعارض قرار دارد. مگر خشونت چیزی جز کاربرد بیش از اندازه قدرت در خارج از چارچوب عدالت و مشروعیت است و از سوی افراد، گروه‌ها، سازمان‌ها یا دولت‌ها اعمال می‌گردد؟... خشونت اشکال متعددی دارد که یکی از آنها، شکل ظاهری به معنای کاربرد خشونت و کتک و کشتار و سوزاندن است و شکل دیگر آن، لفظی و معنوی است که برای نمونه می‌توان به دشنام، ناسزا، تحقیر، طرد کردن، اهانت و رسوا کردن اشاره کرد.

در این چارچوب پژوهشیِ مخصوص، باید به این نکته بپردازیم که کنترل مفاهیم و نشانه‌ها، امر ساده‌ای نیستند و شاید آنچه که بر ابهام این موضوع می‌افزاید، این باشد که اصطلاح خشونت، در چارچوب‌های مختلف و گاهی متناقض مورد استفاده قرار می‌گیرد و نیز آنچه که بر ابهام آن می‌افزاید، ارتباط آن با اصطلاحات دیگری از جمله تروریسم، جهاد، کودتا، مبارزه، تغییر، انقلاب، نبرد، بازدارندگی و مقاومت باشد و آنچه که ما آن را خشونت می‌بینیم، دیگری آن را تروریسم، جهاد یا مقاومت بنامد... و همین امر، مستلزم آن است که در تعریف این اصطلاح و کنترل نشانه‌های آن دقت به خرج دهیم.

در این سطح، می‌توانیم درباره خشونت دینی و زمینه‌های آن بپرسیم. منظور از خشونت دینی چیست؟ مقومات آن کدام است؟ چه کسی مسئول آن است؟ عوامل خشونت و قربانی خشونت چه کسانی هستند؟ خشونت دینی چگونه عمل می‌کند و آینده آن کدام است؟

سؤال مهمی راجع به موضوع مورد بحث، ذهنمان را درگیر کرده است: منظور از خشونت دینی چیست؟ این سؤال، چند اشکال ایجاد می‌کند که عبارت است از: آیا منظور، همان خشونتی است که غالیان متدین به نام دین یا برای دفاع از آن به کار می‌برند؟ چه کسی این خشونت را به کار می‌برد؟ افراد یا گروه‌ها یا فرهنگ‌ها یا حافظه‌ها؟ خشونت دینی در کجا نهفته است؟ آیا در خود دین نهفته است یا در چگونگی فهم متون و تأویل آن؟ یا اینکه از آن فراتر است و شامل رفتارها و اقدامات مؤمنان نیز می‌شود؟ اندیشه دینی، چگونه خشونت مهلکی که به نام دین انجام می‌شود را توجیه می‌کند و چگونه متوجه تناقض بین تجربه‌های مختلف دینی از نظر دعوت همزمان به صلح یا خشونت می‌شویم؟ آیا فرهنگ اسلامی جاری می‌تواند در برابر موج خشونت دینی که امروز در اقصی نقاط جهان اسلام گسترده شده است مقاومت کند یا آنکه معتقد است این موج، از ناحیه‌ای تولید می‌شود که صاحبان و طرفدارانش آن را درک نمی‌کنند؟ آیا وقت آن نرسیده است که برای رها سازی اندیشه اسلامی از شائبه‌هایی که از قرن‌ها قبل دامن آن را گرفته و چهره‌ای از چهره‌های آن را استحاله کرده است، بازنگری‌هایی صورت گیرد؟

در این بخش از پژوهش تلاش می‌کنیم تا به یک سؤال خطرناک پاسخ دهیم: اشکال کار در کجاست و ذهنیت خشونت دینی از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ آیا دلیل آن به بنیان، زمینه و کارکردهای دین باز می‌گردد یا اینکه مسئله به تدین و راه‌های آن و اندیشه دینی و اجتهادات آن باز می‌گردد؟

دین، با متون اولیه‌ای در ارتباط است که نشانه‌های آن را ترسیم و آموزه‌های آن را مشخص می‌کند. بر این اساس، دین به ایده‌آل‌گرایی و قابلیت تدبر و تأویل برجسته می‌شود و مؤمن، تجربه دینی مخصوصی را زیست می‌کند که از شرایط روانی او و چارچوب تاریخی و سطح درک او از متون تأثیر می‌پذیرد. به همین دلیل، آنچه تجربه تدین را متمایز می‌سازد، کثرت و تعدد است و بر صفای نیت و درستی ایمان مبتنی است. برای چند قرن، "نص" سکوت کرد و تأویل کنندگان و شارحان و معلقان به سخن درآمدند، معارف دین رخ نمود و در فهم نص و فهماندن آن به گونه‌ای که با تحولات زمان و چالش‌های آن همخوانی داشته باشد، اجتهاد کرد و "این بدان معنی است که دین، الهی است، اما تفسیر آن، کاملا و بشری و دنیوی است"[5]. این امر، به همه ادیان مرتبط می‌شود، چرا که در طول زمان‌های طولانی، کتاب‌هایی حاوی متون خالص اولیه دین یافت می‌شوند که دین را شرح می‌دهند و به اسرار و احکام آن می‌پردازند. اما مشکل اینجاست که دلالت و اثبات این متون خالص، قطعی است و شک و تردید را در آن راهی نیست و متعصب‌ها نسبت بدان تعصب دارند و جز آن، چیزی را نمی‌پذیرند و با هر آنکس که با آن مخالفت کند، مبارزه می‌کنند و اشکال مختلف خشونت را در آن به کار می‌برند. اما این افول چگونه حاصل شده است. چگونه فرهنگ اسلامی از فرهنگ متنی و عقلی به فرهنگ سنت و شرح تبدیل شده و چطور مؤمنان، همان تعصبی را نسبت به اندیشه دینی دارند که نسبت به دین دارند؟

در اینجا ناگزیر باید به روشی تألیفی به تاریخ فرهنگ اسلامی و تحولات گسترده آن بپردازیم. زیرا بسته شدن باب اجتهاد، تأثیر بزرگی بر بنیان فرهنگ و زمینه‌های آن گذاشت. پس از حمله قوم تاتار به خلافت اسلامی و ویرانی‌ها و تخریب‌های گسترده‌ای که به دنبال داشت، مسلمانان به درون خود محدود شدند، پس درب اجتهاد را بستند و به اجتهادهای جاری بسنده کردند و اجتهاد به مذهب و مقوله‌های آن منحصر شد که از آن فراتر نمی‌رود. کتاب‌های حاشیه و شروحی بر حاشیه منتشر شدند و تقلید، حاکم و عقل، تعطیل شد و مردم سخنان شارحان و علمای مذاهب را پذیرفتند و سپس نسبت به دیدگاه‌های ایشان تعصب ورزیدند و با شوری بی‌نظیر به دفاع از آن برخاستند. برای آن جنگیدند و با همه کسانی که با آن مخالفت یا حتی بدان انتقاد کردند، مبارزه کردند. دیدگاه‌های عالمان و شروحی که بر آن نوشته شد را متونی قطعی دانستند که خدشه و تردید را در آن راهی نیست و باید از آن تبعیت نمود و در میان مردم منتشر کرد. مردم همان تعصبی که به دین داشتند و حتی فراتر از آن را نسبت به سخنان این افراد پیدا کردند و هر نحله‌ای، پیله‌ای به دور خود تنید و خود را در برابر دیگر گروه‌های دینی فرقه ناجیه پنداشت که حقیقت و رهایی از عذاب آخرت در نزد اوست و دیگران باید با رغبت یا به اجبار از آنها تبعیت کنند. خشونت دینی از همین جا آغاز شد و سیاستمداران بر موج آن سوار شدند و با اختلاف افکنی میان مردم و به بردگی کشاندن آنها به منظور حفظ قدرت خود، از آن حمایت و بدان تشویق کردند.

خشونت دینی وقتی بروز کرد که اندیشه دینی استحاله و دیدگاه‌ها، به عقاید تبدیل شد و فروع، جای اصول را گرفت و بر جای آن نشست و بر ضمیر مؤمنان و رفتار آنها حاکم گشت. خشونت دینی آن زمان چیره شد که مردم، دیدگاه‌های بشری را عقاید پنداشتند و برای آن جنگیدند و در راه دفاع از آن و تبلیغ آن جان دادند. مسلمانان بر سر اختلاف در فروع دین یا کیفیت اقامه نماز و یا روش فهم از متن، به جان یکدیگر افتادند و خون‌ها ریخته و آبادانی‌ها ویران شد و به همین دلیل، جنگ‌های مذهبی کینه‌توزانه‌ای، در سراسر قرون وسطی به وقوع پیوست که امروز، به شکلی جدید بروز کرده است. قتل، مثله کردن، کشتار و ویرانگری، امروز اشکال نوآورانه‌ای به خود گرفته است و می‌بینیم که جنبش‌های دین‌گرای افراطی‌ به دلیل اختلاف در دین یا مذهب یا دیدگاه‌، به بدترین روش، دیگران را به قتل می‌رسانند و به گفته‌های مردانی مسلح می‌شوند که از جایگاه علمی یا اعتبار تحصیلی آنها اطلاعی در دست نیست. با این حال، دیدگاه‌های آنها را نقل و بزرگنمایی می‌کنند و بدان تعصب می‌ورزند و به غیر از آن نمی‌نگرند و زحمت بازگشت به اصول و اهداف والای دین را نیز به خود نمی‌دهند.

اندیشه دینی، از نظر دینی استحاله شد و ساده اندیشان باور کردند که معارف دینی که نسل به نسل به ارث بردیم، نماینده انحصاری شریعت و حقیقت ربانی است. مردم برای حقایقی که بی‌تردید حقایق نبودند، جنگیدند و برای آموزه‌هایی با یکدیگر به نبرد برخاستند که نه تنها هیچ ارتباطی با دین ندارد، بلکه گفته‌ها و دیدگاه‌هایی است که در طول زمان روی هم انباشته شد و تحت تأثیر سنت‌ها و تحولات تاریخ قرار گرفتند. مؤمنان، برای قرن‌ها با این توهم زیستند که برای دین خدا مبارزه می‌کنند، اما در واقع، یکدیگر را بخاطر دیدگاه‌های انسانی به قتل می‌رساندند که این و آن پیشنهاد کرده بودند. خشونت آنها، خشونتی متوهمانه، اما در عین حال، ویرانگر و به تمام معنی زشت بود. آیا این از سنت‌های یک دین است که پیروان آن، با یکدیگر بجنگند یا دیگرانی را به قتل برسانند؟ آیا ترساندن و تهدید مردم از دین است؟ آیا کشتار کودکان، کهنسالان و زنان و ویران کردن روستاها به ادعای اختلاف در دین یا مذهب، از دین است؟ آیا به آتش‌ کشیدن محله‌های مسکونی و لذت بردن از آن، از دین است؟

به واسطه آنچه که بیان شد، در می‌یابیم که خشونت دینی، به نام دین انجام می‌شود، در حالی که دین از آن مبراست. اسلام، اختلاف را به رسمیت می‌شناسد و به کثرت باور دارد و معتقد است که راه‌های رسیدن به خدا، به تعداد خلق است و رحمت الهی همه انسان‌ها را در بر می‌گیرد و دین، قیمی ندارد و جایی برای سخن گفتن از ملت برگزیده یا فرقه ناجیه وجود ندارد.

برخی معتقدند که خشونت دینی‌ای که برخی افراد یا گروه‌ها به کار می‌برند، نوعی بیماری روانی است که عوامل اجتماعی و اقتصادی در بروز و فعال سازی آن مؤثرند، اما ما اعتقاد داریم که موضوع، بسیار عمیق‌تر و خطرناک‌تر از آن است. خشونت، بخش جدایی‌ناپذیر از فرهنگی است که به ارث بردیم و البته در آن بازنگری و آن را پالایش نکردیم. در مسلّمات و معارف دینی‌مان، تفاوت چندانی با کسانی که به خشونت خود تصریح کرده و راه خشونت و غلو را در پیش گرفتند، نداریم. به همین دلیل مبلغان خشونت دینی به راحتی می‌توانند طبقات مختلف جامعه، از جمله دانش آموزان، فرهیختگان و حتی نیروهای امنیتی و نظامی را به خود جذب کنند. این مسئله، کاملا فرهنگی است و جز از طریق گشودن راه به روی بازنگری‌ها و خلاص کردن دین از آنچه که آن را بدنام می‌کند، نمی‌توان از فرهنگ مرگ و ویرانی رهایی یافت.

پیشتر به این نتیجه رسیدیم که "افراط و تندروی، بی‌دلیل صورت نمی‌گیرد، بلکه نتیجه اختلال در منظومه ارزش‌ها و اصول حاکم بر برخی از وجوه روابط انسانی است[6]" و اختلالی که دامن فرهنگ اسلامی ما را گرفته است، اختلالی ساده نیست، زیرا در آن، همه چیز به عقب برگشت و فرع به اصل، نسبی به قطعی و بشری به الهی تبدیل شدند و خشونت، کشتار، قتل، ارعاب، تکفیر، اتهام فسق زدن، مدیریت ترس و کشتار گروه‌های مخالف، به آموزه‌های دینی تبدیل شد که برخی از مبلغان بدان بشارت می‌دهند و تعداد بزرگی از علما بدان فرا می‌خوانند.

در این سطح از مسئله، ما باید بین تعصب و غلو تفاوت قائل شویم. تعصب، نشان دهنده گرایش شدید انسان به یک اعتقاد یا اندیشه است و چنین فردی باور دارد که گروه او، نماینده حق است و یقین در میان آنهاست. اما غلو، درجه پیشرفته‌ای از تعصب است که با حالتی از نفرت و تمایل به خشونت آمیخته شده است. غلو یعنی اینکه انسان اعتقاد دارد که دیگران، همه در گمراهی هستند و باید چه با مسالمت و چه با خشونت، آنها را اصلاح و هدایت کرد. از نگاه اینان، دیگران، کافرانی فاسق و مفسد فی الارض هستند که باید با آنها به مبارزه برخاست و زمین را از وجودشان پاک کرد. غلو، نوعی نگاه به خلقت است که تقریبا دیگر دیده نمی‌شود، نشانه‌‌اش هم آن است که این نگاه، نگاه بسته‌ای است که از چارچوب خود، فراتر نمی‌رود. بنابراین، وقتی که فرهنگ، برای چندین قرن به روی خود بسته شود و راه ابداع و نوآوری و اجتهاد بسته باشد، به‌ناچار افکاری بیمار و متوهمانه ایجاد می‌شود که معتقد است خودِ متورمش نظیری در خلقت ندارد و بر این اساس، هر گروه دینی فکر می‌کند که تمام حق، در نزد اوست و او داناتر و دارای ارزش‌های بهتر و برای شفاعت و رهایی از عذاب اخروی، کارآمدتر است. این توصیف، بر فرهنگ اسلامی ما نیز صدق می‌کند، چرا که پس از حاکمیت تقلید و بسته شدن باب اجتهاد، برای چند قرن، سر در لاک خود فرو کرده بود و پس از آن، ملت به گروه‌های قراردادی ومذهبی تقسیم شدند و هر جماعتی، به درون خود نگاه داشت تا کار به جایی رسید که تقریبا دیگران را نمی‌دیدند و مخالفان خود را به رسمیت نمی‌شناختند. بلکه به چشم دشمنی به او می‌نگریستند که برای پیروزی دین، ناگزیر از مبارزه با اویند و فرهنگ اسلامی به اشکال مختلف، توانست رویکردهای عجیبی را بسازد که ضد همان دین عمل می‌کنند و به کشتار مؤمنان و ویرانی خانه‌ها و منازلشان فرا می‌خوانند.

تعصب، غلو را به وجود آورد و غلو، تندروی در دیدگاه‌‌ها، مواضع و رفتار. تندروی به تدریج به خشونتی کشنده و بی‌رحم تبدیل شد و مسلمانان از زمانی که راه را بر تفکر، تدبر و اجتهاد بستند و به تبعیت و تقلید بسنده کردند، وارد یک عقب ماندگی تمدنی شدند. فرهنگ اسلامی، یک فرهنگ ثابت و منسجم بود که به صورت دائم توسعه پیدا می‌کرد و فرهنگ‌های دیگر را مورد حمله قرار می‌داد و پس از آن، به فرهنگی مملو از افول و ناراستی تبدیل شد، توازنش از بین رفت، تناقضاتش فراوان شد و فروع آن به اصولش و اصول آن به فروعش تبدیل شد. باید توجه داشت که پرداختن به پدیده عقب ماندگی فرهنگی، آسان نیست، چرا که دلایل متعدد و بازتاب‌های متنوعی دارد و به گفته بزرگان جامعه شناسی فرهنگی، عقب ماندگی فرهنگی بدین معناست که "دیگر ساختمان، مانند قبل مستحکم نیست و سپس آثار آن، بر کارآمدی‌اش برای ادای مسئولیت در اشباع نیازهای افراد جامعه، اثر می‌گذارد"[7] و این، یعنی خشونت دینی نتیجه وجود اشکال در ساختمان است که به خطر آن نیز آگاه نیستیم و حتی شاید اینگونه بپنداریم که آنچه که اختلال یا اشکال پنداشته می‌شود، در واقع نمودی از اصالت و میراث است. به هر حال، این ساختمان دیگر مستحکم و منسجم نیست و بافت آن سست شده و به راحتی از هم می‌گسلد. مسلمانان به الگویی در جهل، عقب‌ماندگی، نبرد با یکدیگر و سرگرمی، با اِعمال همه انواع رفتارهای خشن تبدیل شدند و فرهنگ اسلامی از تناقض‌ها و تفاوت‌ها پر شده است، به طوری که به صلح فرا می‌خواند، اما تندروها و تروریست‌ها برای توجیه خشونت و غلو خود، بر آن تکیه می‌کنند. این فرهنگ، دیگری را به رسمیت می‌شناسد و اختلاف را می‌پذیرد، اما در عین حال، حامل قواعد اتهام به فسق و بدعت و تکفیر است و جنبش‌های دین‌گرای تندرو از آن به عنوان آدرسی برای تمامی اقدامات زشت جنایتکارانه‌شان که با روح وحی و ارزش‌های انسانی جهانی تعارض دارد، بهره می‌برند.

از این ساختمان فرهنگیِ مختل، آفت‌ها و مشکلات فراوانی به وجود می‌آید و جامعه را در یک حالت "بیمارگونه" قرار می‌دهد که در آن، موارد زیادی بروز می‌کند که جامعه شناسی از آن با عنوان مشکلات اجتماعی یاد می‌کند [8] و گزافه‌‌گویی نیست اگر که خشونت دینی را از خطرناکترین این مشکلات به شمار آوریم. آنچه اعم از قتل، آتش زدن، ویرانی و تخریب که امروز در عراق، سوریه، یمن و لیبی مشاهده می‌کنیم و آن دسته از تلاش‌های تروریستی رعب انگیز که هرازگاهی در تونس، مصر و دیگر کشورهای عربی به وقوع می‌پیوندد، از یک ویترین دینی بهره می‌برند که نمی‌توان آن را انکار کرد. مرض افراط‌گری دینی، دامن تعداد زیادی از جوانان امت را گرفته و مزاج‌ها و طبعشان را تغییر داد و آنها را به مجرمانی تبدیل کرد که هیچ خواسته‌ای جز ریختن خون، قتل مخالفان و نابود ساختن تمدن ندارند. بیشتر این افراد، جوانان کم سن و سالی هستند که بخشی از آنها از تحصیلات دانشگاهی برخوردارند و برخی دیگر در اروپا متولد شده و در جوامع دموکراتیک آن رشد کرده‌اند. بنابراین، اینان چگونه به ماشین‌های ویرانگر خشونت تبدیل شده‌اند که جز ندای قتل و ویرانی را نمی‌شوند؟

نمی‌توانیم عوامل مختلف ظهور افراط‌گرایی دینی و خشونتی که زائیده آن است را انکار کنیم. جوامع عربی، دوره‌های طولانی با بازیگری اصلی استعمارگران خارجی را پشت سر گذاشتند که در آن، جاهل ساختن، فقیر ساختن، به حاشیه راندن و استبداد، از ویژگی‌های اصلی به شمار می‌رفتند. استعمار، ثروت‌های جوامع عربی را به غارت برد و فقر و جامعه طبقاتی را تثبیت کرد. جوامع مستقل نیز حال بهتری نداشتند، چرا که نظام‌های مستبدی در آن ظهور کردند که با نگاه باطل قرون وسطائی حکومت می‌کردند. البته نظام‌های مدرن و امروزین عربی نیز نتوانستند از فرهنگ سلطه و استبداد عبور کنند و نمادهای اندیشه مدرن و ترقی‌خواه که بر تخت حکمرانی کشورهای عربی تکیه زده بودند، شروع به سرکوب مردم کردند، آزادی‌هایی که بدان بشارت داده بودند را نقض کرده و عدالتی که از آن دم می‌زدند را سر بریدند. اموال و ثروت‌های کشور را غارت کرده و آن را در انحصار خانواده‌ها و دوستان خود گرفتند، همه کسانی که با تفکر آنها مخالف بودند را به زندان‌ها و بازداشت‌گاه‌ها کشاندند و همه کسانی که با آنها مخالفت یا از آنها انتقاد کردند را راهی تبعیدگاه‌ها نمودند. همچنین بیشتر دولت‌های استقلال در مصر، تونس، الجزائر، سوریه، عراق و دیگر کشورها، بدون اینکه هیچ توجیهی ارائه کنند، به مبارزه با تفکر دینی و طرح‌های اسلامی پرداختند.

زمینه سیاسی پدیده خشونت دینی را منکر نمی‌شویم، اما تأکید می‌کنیم که تزلزل بنیان فرهنگ، در ظهور افراط‌گری دینی و خشونت و خشونت زایی‌ای که در نتیجه آن به وجود آمد، نقش محور داشت.  فرهنگ اسلامی، معلولی سرشار از ناراستی‌ها، کژی‌ها و مغالطاتی است که قرن‌ها آن را خسته کرد. خشونت دینی، بخشی از فرهنگی است که در خود بازنگری نمی‌کند و گفته‌های خود را پالایش نمی‌کند و خود را از رسوب‌ها و بیماری‌هایی که در جوامع پراکنده شیوع دارد، پاکیزه نمی‌سازد و این، بدان معنی است که روش برخورد با خشونت دینی و طرفداران آن، دیگر موفق نیست، زیرا این مسئله دیگر به مبارزه با جنبش‌های دینی افراطی و سرکوب آنها مربوط نمی‌شود، چرا که "گروه‌های سیاسی حاکم، به نام حفظ امنیت مردم، با هدف از بین بردن گروه‌های دینی رادیکال، به خشونت سازماندهی شده روی می‌آورند تا ریشه آنها را بخشکانند و آن را کاملا نابود سازند، اما به این نکته توجه ندارند که این ریشه، به میراث آن گروه مرتبط است و در میراث گذشته‌اش ریشه دارد"[9]. البته باید گفت که نمی‌توان مسئله فرهنگی را جز در چارچوب سخن درباره هویت و ملزومات آن درک کرد، زیرا خشونت دینی، بر گفتمان هویتِ متورم، بحرانی و خیالی مبتنی است. در زمانی که وابستگی‌ها متداخل و پیچیده شده است و برخی از جنبش‌ها به معماهای مبهمی تبدیل شده‌اند که کسی آنها را نمی‌شناسد،‌ هویت‌های جنبش‌های دینی افراطی و وابستگان به آنها اشکالات زیادی ایجاد می‌کند. به عنوان مثال، جنبش داعش چیست؟ طبیعت آن چگونه است و چطور به وجود آمده است؟ چه کسی پشت آن قرار دارد؟ چگونه توانست بین طیف‌های مختلف مردم از نظر فرهنگ، جنس و جغرافیا جمع کند؟ چگونه باید همکاری این جنبش با بعثی‌های قدیمی و تاجران آثار باستانی و سلاح و قاچاقچیان بزرگ را فهم کنیم؟ آیا می‌توان همه آنها را در هویت اسلامی مورد نظری دید که آنطور که از ظاهر گفتمان داعش می‌فهمیم، این جنبش تلاش می‌کند تا آن را در واقعیت پیاده کند یا اینکه موضوع، فراتر از آن است؟

این سخن ما را به بازنگری در مفهوم هویت و همه کارکردهای آن وا می‌دارد. معنای هویت چیست؟ کارکردهای آن کدام است؟ و چگونه به یک عنصر فعال در کمک به خشونت دینی و توجیه آن تبدیل شد؟

اگر مفهوم هویت را در چارچوب اجتماعی و فرهنگی خود مورد خوانش قرار دهیم، در می‌یابیم که از خصوصیات یک جماعت انسانی سخن می‌گوید که آن را از دیگر گروه‌ها متمایز می‌سازد. اما هویت‌ها، بسته نیستند، بلکه به روی یکدیگر باز و گشاده هستند. ممکن است، فردی، یک مسلمان، فارس زبان، فرهیخته دانشگاهی و آگاه به زبان فرانسوی باشد که آشپزی ژاپنی می‌داند و در یک حزب سیاسی لیبرال فعال باشد و در جلسات قرائت قرآن و حفظ آن نیز حضور پیدا کند و به همراه خانواه خود در یک باشگاه فرهنگی به ورزش بپردازد و عاشق رانندگی با خودروهای آلمانی و استفاده از تلفن هوشمند باشد... همه این صفات و ویژگی‌های دیگری که در اینجا ذکر نشد، نشان دهنده سطح مختلفی از وابستگی و ایجادگر زیربناهای مختلف ایجاد هویت هستند. هویت تنها به یک طرف محدود نمی‌شود و نشانه آن نیز این است که "اصرار به یک طرف، حتی اگر ضمنی باشد، هیچ گزینه‌ای برای هویت انسانی باقی نمی‌گذارد و جهان را به مکانی پرآشوب و اضطراب تبدیل می‌کند[10]. و سخن درباره اصرار، نشان دهنده حالتی از کبر، مبالغه و ظلم در هویت است، زیرا از عقل به دور است که به یک طرف توجه داشته باشد و آن را به تابلوی خود تبدیل کند و وجوه دیگر را نادیده بینگارد یا کنار بگذارد. زیرا جنبش‌های افراطی دینی، اساساً بر عنصر دین تمرکز دارند و اسلام قابل سنجش که نشانه‌های آن در کتاب‌ها و سخنرانی‌هایشان آمده است را پایه هویت، هدف و راز وجود خود می‌پندارند، اما "هیچ ضرورتی ندارد که تنها دین یک انسان، همه هویت او را تشکیل دهد"[11]، به ویژه اگر موضوع به فهم دین و خوانش‌های آن مربوط باشد. آن تصویرهای ایده‌آلی که این جنبش‌های تندرو و افراطی ارائه می‌کنند، باطن دین را نشان نمی‌دهد و نمایانگر وحی نیست، بلکه آنها، معارف دینی و فهم‌های انسانی تاریخی مبتنی بر دین است و متون آن بر تفسیر و تأویل تکیه دارد.

هویت، در محقق ساختن ادغام افراد در گروه و تحقق انسجام داخلی نقش دارد، اما در چارچوب یک فرهنگ بحران زده، به مصیبتی تبدیل می‌شود که دامن همه حتی معتقدان به خود را می‌گیرد و آن را به هویت کشنده‌ای تبدیل می‌کند که جز ویرانی آبادانی و نابودی انسان، انتظاری از آن نمی‌رود و جنگ‌های خشن در تاریخ بشر، چیزی جز جنگ‌های واهی بر سر هویت نیست که در آن گروه‌هایی از بین می‌روند، اقوامی نابود می‌شوند و دین‌هایی به بهانه دفاع از هویت و ایستادگی در برابر هویت‌های مهاجم از زمین پاک می‌شوند. ما امروز در عصر هویت‌های قاتل زندگی می‌کنیم، هویت‌هایی که بر اساس فرهنگ‌های خیالی دینی و تفرقه‌های خطرناکی به وجود می‌آید که ساخت فرهنگ اسلامی را دشوار ساخت و آن را از فرهنگ اعتدال و رواداری و زندگی مشترک به فرهنگ غلو، انزجار و جنگ بین فرزندان یک امت تبدیل کرد و این امر، مستلزم اجرای بازنگری‌های جدی است که فرهنگ را به اصالت خود باز ‌گرداند و آن را از شر توده تورمی که از مدت‌های طولانی قبل بدان دچار شده است، رها سازد.


[1]  در لسان العرب آمده است: عنّفه: او را با شدت گرفت، وخشونت فرد شدید بود. پس او خشن است. محمد بن مکرم بن منظور الإفریقی المصری جمال الدین أبو الفضل، لسان العرب، دار صادر 2010، ج4، ص 247

[2] جمیل صلیبا، المعجم الفلسفی، دار الکتاب اللبنانی، بیروت، 1982، ج2، ص 112

[3] حسین توفیق إبراهیم، ظاهرة العنف السیاسی فی النظم العربیة، مرکز دراسات الوحدة العربیة، بیروت 1992، ص 42

[4] حسین توفیق إبراهیم، المرجع نفسه، ص 43

[5] عبد الکریم سروش، صراط مستقیم: خوانشی جدید در نظریه کثرت دین، مؤسسة الانتشار العربی، بیروت، 2009، ، ص 177، ترجمة: أحمد القبانجی.

[6] مصطفى ملص، قراءة فی واقع ظاهرة التطرف وفی کیفیة التعاطی معها، رسالة التقریب، عدد83، ص 32

[7] محمّد السویدی، مفاهیم علم الاجتماع الثقافی ومصطلحاته، الدار التونسیة للکتاب، تونس، 1991، ص 136

[8] المرجع نفسه.

[9] یوسف زیدان، اللاهوت العربی وأصول العنف الدینیّ، دار الشروق، القاهرة، ط2، 2010، ص 211

[10] أمارتیا صن، العنف والهویة، سلسلة عالم المعرفة، المجلس الوطنی للثقافة والفنون والآداب، الکویت، یونیو 2008، ص 32

[11] أمارتیا صن، المرجع نفسه، ص 29

 

انتهای پیام/ص

: <#f:3905/>
تعداد نمایش : 662 <<بازگشت

 

گزارش تصويري
  • برگزاری «محفل شعر امام رضا(ع)» در راولپندی پاکستان
    رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در اسلام‌آباد به مناسبت دهه کرامت، همایشی با عنوان «محفل شعر امام رضا(ع)» در خانه فرهنگ کشورمان در شهر راولپندی پاکستان برگزار کرد.

  • بازدید رایزن فرهنگی کشورمان از بیست‌و‌دومین دوره نمایشگاه کتاب بغداد
    حجت‌الاسلام والمسلمین غلامرضا اباذری، رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در عراق از بیست‌و‌دومین دوره نمایشگاه کتاب بغداد بازدید کرد.

  • تکاپوی مسلمانان جهان در روزهای پایانی رمضان + عکس
    تصاویر منتشر شده از روزهای ماه رمضان و تکاپوی مردم روزه‌دار نشان می‌دهد که شور و حال روزه‌داران سراسر جهان با روزهای اول ماه رمضان چندان تفاوتی نکرده است.

  • عکس ماه رمضان در جهان از قاب دوربین + گزارش تصویری
    با وجود اینکه کرونا باعث شده که بسیاری از رفتارهای اجتماعی انسان‌ها تحت تأثیر قرار بگیرد اما مسلمانان جهان به مانند سال گذشته و البته با استفاده از تجربه روزه‌داری در شرایط کرونا، اعمال و مناسک ماه رمضان را انجام می‌دهند.

  • رونمايي از فصلنامه «الدراسات الادبیة» به زبان‌های فارسی و عربی در لبنان
    از سوي رايزني فرهنگي ايران در لبنان، فصلنامه «الدراسات الادبیة» به زبان‌های فارسی و عربی در «باغ زيتون» رونمايي شد.