English|عربي
صفحه اصلي|اروپا - آمريكا|آفريقا - عربي|آسيا - اقيانوسيه|اخبار سازمان|آشنایی با سازمان
پنج شنبه ٢٩ مهر ١٤٠٠
دمی با ستارة سپهرِ سخن، « صائبِ تبریزی »، آشنایی با بزرگانِ دانش و فرهنگِ ایران زمین
دمی با ستارة سپهرِ سخن، « صائبِ تبریزی »، آشنایی با بزرگانِ دانش و فرهنگِ ایران زمین تاریخ ثبت : 1400/04/20
طبقه بندي : ,,
عنوان : دمی با ستارة سپهرِ سخن، « صائبِ تبریزی »، آشنایی با بزرگانِ دانش و فرهنگِ ایران زمین
نويسنده : جواد جلالی کیاسری
تهيه و تدوين : کارشناسِ فرهنگیِ سامانة ایرانشناسی و زبانِ فارسی
مترجم : <#f:1016/>
منبع : <#f:1911/>
ارسالی : <#f:1017/>
كشور : <#f:1018/>
زبان اصلي : <#f:1019/>
تاريخ ورود اطلاعات : <#f:1020/>
خلاصه مقاله : <#f:1067/>
متن : <#f:1066/>
:

 

«یا رب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار دِه     چشمِ بینا، جانِ آگاه و دلی بیدار دِه»! (صائب)

دمی با ستارة سپهرِ سخن، « صائبِ تبریزی »، آشنایی با بزرگانِ دانش و فرهنگِ ایران زمین

یکی از سُرایندگانِ نامدارِ سُخنِ پارسی که «بَرآمد» و «فرو شُدِ» زندگی‌اش، همزمان با بخشی از روزگارِ کشورداری و فرمانرواییِ خاندانِ تُرک نژادِ «صفوی» بود، «صائبِ تبریزی» است. وی، آغازگر و پیشاهنگ و نیز، برجسته ترین سُخن پردازِ «شیوة هندی» در ایران بوده و پس از او، جُز «بیدلِ دِهلَوی» کمتر کسی تا بدین پایه، بالا آمده و پدیدار گشته است.

«میرزا محمّدعلی» با نامِ ادبیِ صائب، در سالِ 970 خورشیدی در تبریز (و بر پایة گفته ای دیگر: در شهرِ اصفهان) دیده به جهان گُشود.

«صائب از خاکِ پاکِ تبریز است          گر چه سعدی ست از گِلِ شیراز»!

       «ز خاکِ پاکِ تبریز ست صائب مولِدِ پاکم        از آن با عشقبازِ شمسِ تبریزی سُخن دارم»!

پدرش «میرزاعبدالرّحیمِ تبریزی» از بازرگانانِ شهرِ تبریز بود که برای کارهای بازرگانی به اصفهان رفت و آمد می کرد. صائب در اصفهان به آموزشِ ادب به ویژه «خوشنویسی» پرداخت. گفته اند که در چامه گویی و سُخنسُرایی، او را شاگردِ برجستة «حکیم شفایی» سُرایندة بزرگِ دربارِ «شاه عبّاس» دانسته اند. «میرزا محمّدعلی» که در آغازِ کارِ سُرایش با نامِ ادبیِ «صائبا» آوازه ای یافته بود، در جوانی به سالِ 990 خورشیدی، روی به سرزمینِ هندوستان آورد و بر سرِ راه، نزدِ «ظفرخان احسن» فرماندارِ کابل رفت و زمانی پیشِ او مانْد و به گُواهیِ نوشته های تاریخِ ادبِ فارسی، او را شیفتة خویش ساخت و گویا همین «ظفرخان» وی را به گردآوریِ سخنانِ پراکنده اش سفارش و دلگرم نمود. می گویند که سختگیری های «شاه طهماسبِ» صفوی، از یک سو و فراخوانِ دوستانة پادشاهانِ هند از چامه گویانِ آزاده و نیز دلگیری و آزُردگی اش از بستگان و همشهریانش در اصفهان، انگیزة دِل کَندنش از میهن شد که خود در بندی، آن را اینچنین گُزارش می کند:

«دلِ رمیدة ما شِکْوه از وطن دارد        عقیقِ ما دلِ پُر خونی از یمن دارد»!

صائب، هشت یا نُه سال در هند «بود و باش» داشت و پس از آن، در سالِ 1011 خورشیدی به میهن بازگشت. در بازگشت به اصفهان، این بند را سُرود که بازتابی از مِهرِ او به «ایران» بود:

«به سر آمد شبِ غربت، غمِ دل کرد سفر        بعد از این، فصلِ شِکرخندة صبحِ وطن است»!

در اصفهان به نزد «شاه عبّاسِ دوم» بار یافت و از او فَرنامِ «مَلِکُ الشّعرایی» یافت. او را از پُرکارترین سُرایندگانِ ادبِ پارسی دانسته اند. در سُروده هایش، پند و اندرز و شناختِ پروردگار و نیکی و مهربانی به یکدیگر بسیار پُررنگ است. زندگیِ او در دو سه سالِ پایانی در گوشه گیری و تنهایی گذشت و سرانجام، پس از هشتاد و پنج سال، به تاریخِ 1055 خورشیدی در شهرِ اصفهان، چشم از جهان فروبست و در کویِ «لَنبان» در باغی که اکنون «قبرِ آقا» نامیده می شود، در کنارِ «زاینده رود» به خاک سپرده شد. در سالِ 1317 خورشیدی، شادروان اُستاد «جلالِ هُمایی» گورجایِ «صائب» را پیدا کرده و با کاوش، سنگِ گورِ او و تنی چند از بزرگان را یافت و سرانجام در سال 1342ساختِ آرامگاهِ او آغاز و پس از چهار سال، در سالِ 1346 خورشیدی به پایان رسید.

 

«صائب»، نامدارترین سُرایندة روزگارِ صفویّه و بزرگترین سخنگویِ شیوة هندی است. هم از این رو، داوری در بارة او، همواره با داوری در بارة این شیوه همراه بوده است. آنچه مایة آوازه و نامداریِ او شده، غزل ها یا عاشقانه های اوست که شیوة عاشقانه سُراییِ هندی را به اوجِ برتری رسانید. وی، سُراینده ای چیره دست بوده و شُمارِ سُروده هایش را از شصت هزار تا صد و بیست هزار گفته اند. همچنین، افزون بر عاشقانه های بسیار به زبانِ فارسی، هفده عاشقانه به تُرکیِ آذربایجانی هم دارد. برخی از پژوهشگران، او را در سُرایش، پیروِ سخنگویِ جانباخته و آزاده «عمادُالدّینِ نسیمی»- چهرة برجستة جُنبشِ «حروفیّه»- می دانند.

هر چند، صائب- خود را شیفتة «حافظ» می داند و بر آن است که در آزادگی و آزاداندیشی و پیکار با دورویان و دُکاندارانِ دین، پیشوایش «حافظ» است. در چراییِ این کار، همین بس که وی، رنج هایش از دستِ دینکاران را به زیبایی در سُخنانش بازتاب داده و روشن است که به او روی آورده باشد. نیز، عاشقانه های مردمی و گُزینْ گویه های گَزنده اش، گواهِ آشکاری ست بر پیرویِ او از «حافظ». چرا که ریشة بسیاری از درونمایه های زیبا و دلکش در سُرایندگانِ شیوة هندی را می توان در گفته های «حافظ» پیدا کرد! پس، چه جایِ شگفتی که پیشوایِ شیوة هندی، خود- شیفتة «حافظ» بوده باشد.   

در بارة اُستادِ صائب «حکیم شفاییِ» نامبُرده، شادروان «مَلِکُ الشُعرایِ بهار» می گوید: «نصرآبادی در تذکرة خود از شُعرایی نام می بَرد، که در آن عهد (عهدِ صفویّه) به شیوة مُتِقدّمان شعر می گفته اند و ما خود «حکیم شفایی» را می شناسیم که کتابی به تقلید از «حدیقه الحقیقة» سنایی گفته است، اما طباع در آن روزگار به شیوة تازه که شیوة صائِب و عُرفی و کَلیم باشد، راغب تر بوده است. بنابر این، آن شیوه در آن زمان رواج گرفته، ولی عاقبت به حُکمِ «اَلْعَوْدُ اَحْمَدُ» (برگشتن، پسندیده تر است)، به شیوة اصلی بازگشته است».  (محمّدتقیِ بهار - سبک شناسی- پوشینة سوّم- چاپِ امیرکبیر- سالِ 1373 - رویة 318 )     

اینکه چرا برخی از بزرگانِ آن زمان و از آن شُمار، «صائب» به سویِ هند رهسپار شدند، اُستادِ برجسته و فرزانة زبان و ادبِ پارسی، شادروان «مَلِکُ الشُعرای بهار» در پژوهشِ ارجمندش «سَبک شناسی»، چنین می نویسد: «در دورة صفویّه به دو سبب، جمعی بسیار از اربابِ ذوق و کمال و شوق و حال، مهاجرت را بر ماندن در ایران رُجحان نهادند و بیشتر از آنها به هندوستان رَخت کشیدند: یکی سختگیری های مُتعصّبانة دولت و فُقها که با دولت همدست شده، سیاست و روحانیّت را یک کاسه کرده بودند، موجب شد تا گروهی که برای تحمّلِ آزار و اضرار و بازپرس و تقیّه آماده نبودند، به در رفتند و چون از تُرکان نیز خوششان نمی آمد، به استانبول هم نرفتند، زیرا آنجا نیز بهتر از ایران نبود و عینِ این سختگیری ها- مُنتها به عکس- در آنجا هم از طرفِ دولت و شیوخِ اسلامی (سُنّی) دایر بود...... دیگر، طمع و اِنتجاع، چه در ایران- به سببِ فَترت های دیرین و اشتغالِ دولت به جنگ های پی در پی و تقرّبِ یک دسته از عُلما یعنی فُقها و مُحدِّثان به دربار، سایرین نمی توانستند به خوبی معیشت کنند، بنابر این، از شاعر گرفته تا واعظ و نویسنده و یکه سوار و هر هنرمندی که توانست از ایران بگریزد- خاصّه در اوایلِ حال- به سویِ هند روانه شدند. زیرا پادشاهانِ خاندانِ تیموریِ هند، ایران را وطنِ خود و ایرانیان را همشهری و همزبانِ خود می دانستند و از هوش و ذوقِ اینان لذّت می بردند و ثروتِ بی پایانِ هند و اقتضایِ آب و هوا که به استراحت و صُحبت می کِشد، نیز- درباریان را به پذیرفتنِ مهمانانِ بذله گوی و خوشْ زبان و هوشمند وادار می ساخت، مَعذالک- همین که سرمایه ای پس انداز می کردند، به ایران بر می گشتند و بیشتر در هندوستان می ماندند. بنابر این، در دهلی، دربارِ بزرگتری شد که باید آن را دربارِ ثانیِ ایران نامید، بلکه دربارِ اصلیِ ایران! چه- رواجِ زبانِ فارسی و ادبیّات و علوم در دربارِ دهلی، زیاده از دربارِ اصفهان بوده است و ظاهرا که در دربارِ اصفهان، پادشاهان و خاصّانِ درگاه، به زبانِ تُرکی صحبت می فرموده اند! ولی در دربارِ دهلی، شاه و درباریان و حرمسراییان همه به فارسی گفتگو می کرده اند و در آن عهد، زبانِ فارسی در هند، زبانِ علمی و زبانِ مُترقّی و دلیلِ شرافت و فضل و عزّت محسوب می شد و در دربارِ اصفهان، هرگز زبانِ فارسی این اهمّیت را پیدا نکرد»!؟ (محمّدتقیِ بهار- سبک شناسی- پوشینة سوّم- چاپِ امیرکبیر- سالِ 1373- رویه های 256 و 257)          

در بارة آنچه که به «شیوة هندی» نامیده شده و نامبُردار گشته، باید گفت که پوشیده‌گویی و رازآلودی و در پَرده سُخن گفتن، ویژگی و رویکردِ بُنیادینِ نمایندگان و رَهرُوانِ این راه بوده است. آنها بر این بودند که گفتنی‌ها به صد زبان گفته شده و دیگر، زمینة ناگفته و سُخنِ ناسُروده‌ای نمانده که بِدان پرداخته نشده باشد! پس، آمدند و رویْ به نازک‌اندیشی و پیچیده گویی آوردند، تا هم هُنری به کار بُرده باشند و هم، سُخنی ساز کرده باشند که سِرشتِ آدمی را بدان سو، کِششی باشد و به دل بنشیند. ولی افسوسمَندانه این راه و رهیافتِ تازه، فرجامی خوش نداشت، زیرا رازآلودگی‌هایِ بی‌اندازه و پیچش‌های توانفرسا، دریافتش را دُشوار نموده و از همین رو، در کشورِ ما «ایران» جُز از سویِ تنی چند- پِی گرفته نشد! ولی در میانِ فارسی زبانانِ افغانستان و تاجیکستان و ادبدوستانِ سَمرقند و بُخارا، جا اُفتاد و پایه ای ارجمند یافت که هنوز نیز چنین است، ولی در ایران، جایگاهی گُسترده و پایدار پیدا نکرد و پژواکی شایسته و بازتابی بایسته نیافت.

در فرهنگنامة ارزشمندِ «فرهنگِ ادبیاتِ فارسی» پیرامونِ این شیوة ادبی، چنین آمده است: «سَبْکِ هندی، سبکی منطقه ای و دوره ای در شعرِ فارسی ست.... این سبک به این مناسبت که اغلبِ پیروانش در دربارِ [پادشاهانِ] گورکانیِ هند به سر می بُردند، چنین خوانده می شود. ویژگی های عُمدة آن، تخیّلاتِ دقیق و مضمون پردازی، معانیِ پیچیده و باریک و دور از ذهن، الفاظِ ساده و بازاری، کثرتِ استعاره و کنایه و آوردنِ اَمثالِ بسیار در شعر است.... صائبِ تبریزی، بیدلِ دِهلَوی، کَلیمِ کاشانی و عُرفیِ شیرازی از شُعرایِ شاخصِ این سبک هستند. (فرهنگِ ادبیاتِ فارسی- محمّد شریفی- نشرِ نو- 1396- رویة 936)

«صائب» با چیره دستی، چهرة سُخن را تَراش داده و با آرایه‌های زیبا آرایش داد و چنان سُخن گفت که پِی بُردنِ به درونمایه و آماجِ آن، اندکی دُشوار می‌نمود. گویا در آن زمانه، این رویکرد، پذیرة مردمانِ هُنرشناس، زیبابین و باریک اندیش بود!

چامه‌های درازآهنگِ «صائبِ تبریزی» که دیوانش را بیش از هشتاد هزار بند گفته اند و پیشوایِ این روشِ تازه و نوپَدید در پهنة سُخنِ پارسی بوده و بر چَکادِ این «روش» نشسته و پیشاهنگِ این راه و نمایندة نخستِ این شیوه است، اندکْ مایه دریافتنی ست! ولی سُروده هایِ پهلوانِ دیگر این میدان، «میرزا عبدالقادرِ بیدلِ دِهلَوی» بسیار دیریاب تر و پیچیده‌تر است. چندان که بر سرِ دریافتِ آماجِ ناپیدا و خواستة پنهانِ وی در این پاره از سُخنِ نَغز و شِگرفش که گفت:

«حیرتْ دمیده ام گُلِ داغم بهانه ای ست                 طاووسِ جِلوه زارِ تو آیینه خانه‌ای ست»!

میانِ بیدل شناسانِ کم شُمار کشورِ ما، چالش و گفتگوست!

«علیِ دشتی» (درگُذشته به سالِ1360خورشیدی) در این باره می گوید: «... ما نیز اگر بخواهیم عنوان «قهرمانِ سبکِ هندی» را به شاعری بدهیم، آیا صائب سزاوارتر است یا بیدل؟ بیدل، شاعری است پُرمایه و پُرمحصول. شاید دیوانِ او در حدودِ هشتاد هزار بیت- از غزل و قصیده و رُباعی و مثنویّات، برآورد شود. امّا اشعارِ او، عموماً بر فهم، پیچیده و دُشوار است. به واسطة همین دُشواری، دیوانِ بیدل در ایران، رواج و اشتهاری نیافته است. وَرنه شاعری است لبریز از تخیّل و سرشار از تشبیهات و استعاره های تازه و غریب. چیزی که بر ابهام و غُموضِ او می افزاید، تصوّف و جهشِ اوست به سویِ امورِ روحانی و مافوقُ الطّبیعه. از این حیث، سُروده های وی به دیوانِ کبیرِ مولانا می مانَد که سرشار از تصوّراتِ عرفانی است. با این تفاوتِ صریح که زبانِ مولوی، فصیح تر و خوش تعبیرتر و در بیانِ مقصود، گُویاتر است. پس از مولانا، میانِ سُرایندگانِ صوفیّه- کسی به شور و شیداییِ بیدل نیست. نه قاسمِ انوار، نه شمسِ مغربی، نه شاه نعمت اللهِ ولی، هیچکُدام به شوریدگیِ بیدل، سُخن نگفته اند». (نگاهی به صائب- علیِ دشتی- انتشاراتِ زوّار- چاپِ نخست- بهار1390ِ-  رویة 15)

سخنِ «صائب»، ولی نزدیک‌تر و آسان‌یاب‌تر است که نِگاه و نِگره‌اش، ایرانی بوده و بیخ و بُن و کیانِ سُخن‌اش، رنگی آشنا از فرهنگِ دیرسال و دیرپایِ ایرانی داشت. چه اینکه، پدر و نیاکانش تبریزی بوده‌اند و بود و باش‌اش در اصفهان افتاد و به فرجامِ کار نیز، شولای هستی در همانجا از بَر و دوش انداخت و تنِ رنجورش هم در آنجا آرام گرفت.

سُروده‌های این سخنگویِ راستین، نوازشگر و روانبخشِ هر جانِ روشنی ست که سر بر آستانِ سَروری‌اش بساید و زانویِ خاکساری بر زمین زند و درودی برسانَد. همو که سُراینده‌ای بود، وارسته و آزاده که ستایشِ هیچ خودکامه‌ای نگفت و در دامنِ هیچ زبردستِ زورگویی نیاویخت و همچون، آن آزادة آوارة «یُمگانْ دَرّه» پیرِ دانایِ خراسان، ناصرخسروی قُبادیانی: «قیمتی دُرِّ لفظِ دَری را به پایِ خوکان نریخت» و مانندِ کاسه لیسان و چاپلوسان و چرب زبانان، دریوزگیِ نابزرگانِ بالانشینِ ستمکار و بی‌خِرد را نکرد و دین و آیین‌اش را دستمایة آب و آوازه نساخت! و به گفتة گِردآورندة نواندیش و سُخن شناسِ آسیای میانه «مَلیحایِ سَمرقندی» در نَسْکِ ادبیِ «مُذَکِّرُالاَصحاب»، سِرشتی پاک و مَنشی سُتوده و روشی پسندیده داشت.

نویسندة «نگاهی به صائب» در فرازی دیگر در سنجش و داوری میانِ بیدل و صائب چنین می گوید: «... بعضی از شاعرانِ ما نیز چنانند، اسیر و گرفتارِ اندیشه و تصوّراتِ خویشند و در گردابی فرو افتاده اند و پیوسته دست و پا می زنند. این دست و پا زدن ها به شکلِ شعر در می آید و هزاران بیتِ دیوانِ بیدل را فراهم می کند. گُمان می کنم نقطة افتراقِ صائب و بیدل همین جاست. بنا بر اصطلاحِ جدید، بیدل- درونگراست و صائب- برونگرا. بیدل، سرگرمِ بیرون ریختنِ پندارهایِ خویش است و قریحة صائب از حوادثِ زندگی و مُشاهداتِ پیرامونِ خود، مایه می گیرد و از همین رو، گفته های وی- مفهوم و مضامین اش زبانزدِ مردم است. وَرنه شیوة گفتارِ هر دو در متنِ سبکِ هندی قرار گرفته و هر دو از مشخصاتِ آن بهره مندند. صائب، تمایلِ محسوسی به مطالبِ عرفانی دارد، ولی آن مطالب، نقطة محوریِ قریحة وی نیست. در صورتی که بیدل، مفتون و مسحورِ تصوّراتِ صوفیانه است و از آن دایره بیرون نمی رود، مگر از راهِ تَفنّن. بیدل، چندین سال پس از صائب به میدان آمده است. زمانی که در هندوستان، پیروی از شیوة صائب، شیوع و رواج داشته، پس طبعاً از وی رنگ پذیرفته است... بیدل در میانِ هندیانِ فارسی دان و در افغانستان که مهدِ زبانِ دَری است و شاعرانی چون: سنایی و مولوی از آن برخاسته اند، رونقِ زیاد و هواخواهانِ فراوان دارد... مرحوم صلاح الدّین سلجوقی که کتابِ قَطوری در مزایایِ بیدل فراهم کرده، او را در زبان، تالیِ خاقانی و در فکر، ثانیِ مولانا و حافظ گفته است و باید انصاف داد که از حیثِ وسعتِ تخیّل و تلاطمِ اندیشه، کم مانند است». (نگاهی به صائب-  علیِ دشتی- انتشاراتِ زوّار- چاپِ نخست- بهارِ 1390- رویه های 22 و 23)    

سُخنسُرایِ سِتُرگِ ما «صائب تبریزی» نمایندة رنجوری هایِ مردمِ زمانِ خود بود و از خواسته هایِ آنان نمایندگی می کرد. وی در جاهایِ بسیاری از آفرینش‌هایِ هُنری اش، این فروبستگی ها را که از سویِ شاهانِ صفوی بر مردمِ بیچاره و بی پناهِ ایرانِ آن روز، بار می شد، نشان می داد. پادشاهانِ صفوی، خود از سفرة باورهایِ مردم، زیرکانه بهره می جستند، تا در ستیزه جویی هایِ خودخواهانه و برتری جویی هایِ جاه جویانه و نافرجامِ شان که تنها رنگی از دین و آیین داشت، آزمندی ها و سُودخواری هایِ خویش را دنبال نمایند، ولی به گُواهیِ تاریخ، به اندازة سرِ سوزنی، پَروایِ مردم و فرهنگِ مردم را نداشتند! برای همین، از کوچِ ناخواستة روشن بینان و دانشورانِ زمانه به هند و جاهایِ دیگر، نه تنها نگران نمی شدند، که خودشان را آسوده هم می دیدند!!! 

می گویند، آنچه مایة رنجشِ این بزرگان شده بود و چهارصد سال پیش از این، به کوچِ ناخواستة آنها به سرزمینِ هند انجامید، جدا از رویْ برتافتن از کژتابیِ روزگارِ تلخ در ایرانِ آن زمان و چهره گُشودن به رویِ کشورِ سبزِ آرزوهای آن هنگام که هندِ آرام و آزاد و رازآلود بود، برایِ همین برخوردهایِ خودپسندانه و هُنرنشناسانه بود که خوشبختانه این دشمنی ها، بُروندادِ شایسته ای داشت و زبانِ فارسی را در هند، پیشرفت داد و رَوایی بخشید.     

«چرا که در دربارِ گورکانیانِ هند، زبان و گویشِ پارسی، جایگاهی ارزشمند و نمایان داشت و سُرایندگانِ سنجیده‌گو و اندیشه‌ور که با سُرایشِ پاره‌هایی هُنرمندانه و خِردمندانه، تلنگری به روانِ زیبااندیشِ آدمی می‌زدند، از پذیرش و پیشوازِ ویژه ای برخوردار بودند». ‌‌(دریافتی آزاد از پیشگفتارِ دانشورانة سُرایندة برجسته و صائب شناسِ زمانه، شادروان امیریِ فیروزکوهی بر دیوانِ صائب- انجمنِ آثارِ ملّی- سالِ 1345خورشیدی)

نویسندة «نگاهی به صائب» در همین پژوهشِ کوتاه، ولی ارزشمندِ خود، گوشه ای دوستانه به اُستاد «امیریِ فیروزکوهی» می زند که از سرِ شیفتگی به صائب، برخی از نارسایی هایِ سُخن او را نمی بیند!

«امیریِ فیروزکوهی، صائب را دوست دارد و او را بر اوجی قرار می دهد که اشعة آفتابِ ادب، نخست بر آنجا می تابد و دیرتر از آنجا محو می شود. این مرد، شاعر است و شاعری پُرمایه. یعنی بیشترِ شایستگی و فضلِ او در شعر و ادب پرورش یافته است. با در دست داشتنِ معیارهایِ ادبی و ضوابطِ شعری و با احاطة کاملی که به تاریخِ ادبِ توانگرِ ایران دارد، چگونه ممکن است، چنین عقیدة دربستی از وی ابراز شده و قهرمانانِ بزرگِ شعر را یکسره از یاد بِبرد؟ دوستانی که او را می شناسند و به فضائل و مکارمِ ایشان آشنایند، جز اینکه او را مَسحورِ [صائب] بدانند، چاره ای ندارند.... آن شورِ عشقی که در سه غزلسُرایِ بزرگ: مولوی و سعدی و حافظ و همچنین در عطّار و عراقی می بینیم، در دیوانِ صائب نیست و غزل هایش نیز همچون غزل های سعدی و حافظ، یکدست نیست.... از صائب در بابِ عشق، جز ابیاتی خیلی معدود در دست نیست، هر چند صائب به مطالبِ عالیة عرفان آشناست و بسی ابیاتِ برازنده دارد، امّا دربست- تمامِ مزایا و اختصاصاتِ دیگران را به وی نسبت دادن، معیارِ سنجش را تباه می کند. آیا آقای امیریِ فیروزکوهی می خواهند دربست از صائب ستایش شود؟». (نگاهی به صائب-  علیِ دشتی- انتشاراتِ زوّار- چاپِ نخست- بهارِ 1390- رویه های 28 و 29 و 37)   

در میانِ پژوهندگان و ادبْ دوستان، دسته ای دیگر- بر آنند که این شیوه، دستمایة برآمدنِ گونه‌ای سُرایشِ دشوار و دور از دسترسِ اندیشه گردید که هُنرش تنها در پیچیده گویی و بازی با واژه‌هاست، بی هیچ دریافت و پیامِ تازه‌ای!

همانها، اینگونه سخن گفتن از آدم‌ها و جهانِ پیرامونِ شان، از اُمیدها و آرزوها و شکست‌ها و پیروزی‌ها را نمایه ای از فروبستگیِ جهانِ آدمی و واژگونگیِ جان و روانِ او می‌دانند و چنین می‌گویند که در این شیوة سُخنسُرایی، تنها چینشِ واژه‌های زیبا در کنارِ یکدیگر، برجسته و پُررنگ شده، ولی- هیچ آرمانِ بلند و اندیشة ژرفی را دنبال نمی‌کند و چیزی نیست، مگر گُنگ گویی و پیچیده سُرایی که سود و بهره ای ندارد و تنها، مایة سرگرمی به هنگامِ آسودگی ست و شاید که «چنانچه افتد و دانی!» به آشفتگی هایِ زبانی هم دامن زند و به پریشانی هایِ گفتاری و گرفتاری هایِ نوشتاری نیز بیانجامد!

در پژوهشِ «نگاهی به صائب» در این زمینه، چنین آمده است: «سبکِ هندی، اصطلاحی است برای یک نوع شعرِ فارسی که در قرنِ ده و یازدهِ هجری، متداول و رایج شد- مقابلِ شیوة خراسانی و یا سبکِ عراقی. بعضی، مخصوصاً آقای امیریِ فیروزکوهی با این اصطلاح، موافق نیستند و بر آنند که آن را «سَبکِ دورانِ صفوی» نام نهند. شیوة سخنِ شاعرانِ سبکِ هندی از روشِ اُستادانِ سلف، چون: [فردوسی]، رودکی، ناصرِ خسرو، مسعودِ سعد، منوچهری، فرّخی و انوری دور می شود. دیگر آن پاکیِ انشاء، اُستواریِ ترکیبِ جمله، همچنین سَلاسَت و روشنیِ بیانِ استادانِ فارس و عراق در این گروه دیده نمی شود. گویندگانِ سبکِ هندی، می خواهند مضمونِ تازه ای بیاورند یا تخیّلِ بسیار دقیق و ظریفی را در قالبِ لفظ بریزند و چون گُنجایشِ الفاظ، محدود است، به استعاره رویْ می آورند. همة اینها کار را دشوار می کند و دیگر فرصتی برای جستجویِ کلماتِ مناسب و مجالی برای دقّت در جمله بندی برای شان باقی نمی گذارد. چون قصدِ اصلی، آفریدنِ مضمونی ست ناگفته، دیگر غمِ این ندارند که سخن، پاک و روشن و خالی از تَعقید باشد و کلمات یا افعال به جایِ خود قرار گیرند. به طورِ اِجمال می توان گفت، سُخنسُرایانِ این شیوه، عموماً به ابداعِ مضمون و آوردنِ تشبیهاتِ تازه، علاقة وافر دارند و شاید به همین جهت، فصاحت و سادگی را به دستِ اِهمال سپرده اند. باریکْ خیالی، تصوّراتِ دقیق و گاهی دور از ذهن و اِغراق و مُبالغه، میانِ این دسته شاعران رواج دارد. خاکساری و اظهارِ عجز و بیچارگی، در گویندگانِ این سبک- به حدّی است که گویی، عُمرِ آنان در خواری و ناکامی و حِرمان سپری شده است. رویِ هم رفته، سبکِ هندی، شیوه ای ست خاص، بدیع و تازه و حتی غریب و برایِ همة آنهایی که طُرفه و غیرِعادی را می پسندند، کِششی دارد». ( سرچشمة پیشین- رویه های 41 و 42 و 51 )

بر پایة آنچه آمد، این روش- بی‌آنکه پُشتوانة بینشمندانه و دانشورانه‌ای داشته باشد، تنها با کمکِ آرایه‌های زبانی، پَسندِ روز شد و دلخواهِ گروهی افتاد و پاداشی گرفت و جایی در پهنة پُربارِ ادبِ پارسی باز کرد که روزها و روزگارانی پس از آن، مایة دردِسر گردید و سرانجام، دستِ کم در ایران- بی‌دنباله رها شد و پژواکی بایسته نیافت، اگر چه در جاهایی از افغانستان و تاجیکستان و اُزبکستان و کوتاه زمانی در خراسانِ ما جایگاهی یافته بود که هنوز هم در باشگاه‌هایِ ادبیِ شان، «بیدل خوانی» می‌کنند، بی آنکه از زبانِ مردم و نیازِ زمانه، آیینگی کنند.

گُنگ بودن و پیچیده بودنِ سُروده‌های شیوة ناشیوایِ هندی، جدا از برخی چامه‌های دل انگیز و جانفزای «بیدل» و «صائب»، دردمندانه- به گُسستی تلخ و آزاردهنده از پیشینة زیبا و سادة سُخنِ پارسی انجامید که نمایندگانی داشت با زبانی گویا و رَسا که دریافتِ سُخنان و سُروده هایِ شان چه آسان بود و دلنشین و روانبخش!

به راستی، جای این پُرسش هست که چرا «شیوة هندی» در ایران، در نگرفت و جایی باز نکرد و بازتابی همگانی نیافت و گُواهِ گِرایشی آشکار و فراگیر، بِدان سو نبوده‌ایم؟

 

چنین می‌اندیشم که: روان و رویکردِ ساده یاب و زیباپسندِ ایرانی، از پیچیده‌گویی و سخت‌نویسی، گُریزان بوده و هست. هم از این رو، مردم- فردوسی و خیّام و مولوی و سعدی و حافظ را که به گُواهیِ تاریخِ دیروز و امروز، ناخودآگاهِ ایرانیان را به دُرستی و زیبایی آکنده‌اند، بیشتر می‌خوانند و می‌یابند و می‌پسندند تا بزرگانی همچون: «میرزاعبدالقادرِ بیدلِ دِهلَوی» و یا «صائبِ تبریزی» را در سپهرِ سُخن، و ناخوب تر از آن، دشوارنویسیِ سُخن پردازِ باریک بین و نویسندة توانا و گُزارشگرِ چیره دستِ «نادرشاهِ افشار»، همچون: «میرزا مهدی خان اِستَرآبادی» را در نَسْکِ سختْ دشوار و مَردافکنِ « دُرِّة نادره » در نوشتارهای تاریخی، که ای کاش نوشته نمی شد! 

کاوُش در چند و چونِ این رویکرد، زمانی دیگر می‌خواهد، ولی در چارچوبِ یک داوریِ دادگرانه، کوتاه و چکیده‌وار می‌توان گفت: انگیزة نخستینِ این بزرگان، نه ویرانیِ کاخِ بلند و بی‌گزندِ سُخنِ پارسی، که هماوردی و پیشی گرفتن از سُخنگویانِ برجستة پیشین و آوردنِ روشی تازه و رهایی از واژه‌ها و الگوهایِ پیش گفته و کنارنهادنِ چشمْ اندازهای کُهنه و همیشگی بود، که گفته اند: «سُخن، نو آر که نو را حَلاوتی ست دگر»! ولی افسوسمَندانه، کار را به دُشوارگویی‌های خسته کننده و بیرون از توانِ خواننده کشانیدند! تا جایی که به گفتة مولوی: «از قضا سَرکَنگَبین صَفرا فُزود           روغنِ بادام، خشکی می‌نمود»!

«علیِ دشتی» در یک داوریِ دُرست و بِخردانه، جایگاهِ این سَبک در ادبِ پارسی را این گونه نشان می دهد: «بسیاری از سُخنْ سَنجانِ عصرِ ما دورة صفوی را دورانِ انحطاطِ شعرِ فارسی گفته و بر آنند که پس از جامی، شعرِ فارسی به پَستی گراییده است. شاید درست تر باشد اگر بگویند در این دوره، انحرافی از شیوة فُصَحایِ مُتقدّم رویْ داده است. فَصاحت و سادگیِ بیانِ اُستادانِ خراسان و عراق و فارس در گویندگانِ سبکِ هندی، زیاده دیده نمی شود. ولی در عوض، از خصوصیّت های دیگری بهره مند هستند که نمی توان آنها را نادیده گرفت. بیش از سه قرن، صدها گوینده چه در شبهِ قارّه و چه در ایران، بِدین شیوه- سُخن گفته و به گونة دیگری، سرمایة ادبِ فارسی را توانگر ساخته اند. بنابر این، نمی توان خطِ بُطلان بر دوره ای کشید که سُرایندگانی چون: صائب و کلیم، بیدل و غنی، طالب و عرفی، ضمیری و فغانی و نظیری و صدها شاعرِ دیگر در کشمیر و لاهور و دَکن و دِهلی- به پارسی، سُخن گفته اند. گُسترشِ ادب و فرهنگِ فارسی در شبهِ قارّة هندوستان، خود- امری غرور انگیز است. مُسافرتِ بسیاری از شاعران، چون: صائبِ تبریزی  و کلیمِ کاشانی و عُرفیِ شیرازی به هندوستان، برای این بود که شعر و ادبِ فارسی، بازارِ رایجی داشت، عنوانِ فضل و کمال به شُمار می رفت، اُمَرا و درباریان از آنها تشویق می کردند. کار به جایی رسیده بود که حتّی هندوان به فارسی شعر می گفتند.... در گویندگانِ این قارّه، نباید فَصاحتِ مسعودِ سعدِ سلمان یا سعدی را جستجو کرد. اینها به گونه ای دیگر، احساساتِ خود را به زبانِ فارسی بیان کرده اند». (سرچشمة پیشین- رویه های 44 و 45)

و چنین شد که چهره‌های روشن و تابناکِ زبان و سُخنِ فارسی که پرچمدارانِ راستینِ اندیشه و فرهنگ و هُنرِ ایرانی بوده‌اند، از هراسِ فرو غلتیدن در این باریکه‌های ناهموار و پُرسنگلاخ و مِه‌آلود و فرورفتن و گُم شدن در این راه هایِ پُر پیچ و خم و توانفَرسا که دلها را می‌رمانید و روان‌ها را می‌آزُرد و اندیشه‌ها را به دوردست‌های ناکجاآباد و بی‌سرانجام می‌کشانید، به چاره‌جویی افتادند و با پیرویِ درست از سازندگانِ نخستینِ آن کاخِ بُلند و بِشْکوه، آب و آبرویِ «سُخنِ پارسی» را به جویبارِ همیشه روانش‌ بازگردانیدند و دلیرانه «شیوة بازگشت» را با شیوایی و شُکوه و شیرینی، پیشنهاد داده و پدید آوردند که به راستی، کاری بِهِنگام بود و زنده کردنِ همیشة «فردوسیِ» فرزانه و ایرانخواه و ایراندوست و «خیّامِ» خِردمند و دانشور و پُرسِشگر و «مولویِ» عاشق و شوریده و شِناسا و «سعدیِ» خوش گفتار و سُخن شناس و دل آگاه و «حافظِ» تیزبین و بی باک و دوراندیش را در پِی داشت. بُلند باد نامِ این «پنج تنِ» راستینِ ایرانی که «پنج اقلیمِ حضور»اند و جان و جهانِ ایرانیانِ نَژاده هستند!

نویسندة «نگاهی به صائب» پس از سَنجشِ دیدگاه هایِ گوناگون در بارة این سُرایندة ارجمند، این گونه می نویسد: «... به طورِ مطلق، نمی توان صائب را قهرمانِ سبکِ هندی گفت. شاعری پُرمایه و لبریز از تخیّل چون بیدل نیز همان شیوه را دنبال کرده است و از خصوصیّاتِ سبکِ هندی کاملاً بهره مند است. ولی این امتیاز را می توان برای صائب شناخت که با زندگانی، بیشتر تماس دارد و حتّی می توان گفت، مضمون های بدیعِ خود را از حوادثِ زندگانی و مَشهوداتِ روزانه گرفته است و دلیلِ رویْ آوردنِ مردم به وی نیز همین است. علاوه بر جنبه های روحانیِ درسِ اخلاق و عبرت گرفتن از حوادث و پیروی از مَلَکاتِ اخلاقی در دیوانِ وی گُسترده است و همة آنها به زبانی گفته شده است که دریافتش دشوار نیست. تکْ بیت های وی به منزلة کلماتِ قِصار و حاویِ حکمتِ عملی است، از این رو، بسیاری از آنها- حُکمِ ضربُ المثل پیدا کرده است. پس اگر ادیبِ آذربایجانِ شوروی او را قهرمانِ سبکِ هندی گفته، چندان بیراه نیست». (سرچشمة پیشین- رویة 25)

این نیز به داوریِ درست، گفتنی ست: گرچه، پیکره بندی‌ها و نماسازی‌ها و نگارگری‌ها و چهره پردازی‌های دلنشینِ «شیوة هندی» در جایِ خود، زیبا و دلرُباست، ولی به سادگی و روانیِ سُخنِ پارسی، آسیبی زد که سالها پس از آن، سُرایندگانِ «شیوة بازگشت» با پَروا و پرهیز از این رویکرد، همراه با دلبستگیِ درونی به زبان و فرهنگِ ایرانی، در کنارِ کوشش‌هایِ پیگیر و تلاش‌هایِ هماهنگ، توانستند دیگربار، این شاخ و برگِ جُدا افتاده را با آن درختِ تناورِ هزارساله که بی گَزند از چرخشِ روزگار، همچنان شِکربار و اُستوار و اُمیدوار تا امروز، پاکیزه و پُرمایه مانده است، پیوند زنند. آفرین بر جانِ پاک و آهنگِ مردانهِ شان!

«شیوة بازگشت» به هنگام- به دادِ فَصاحت و سادگی و زیباییِ سُخن پارسی رسید و از آسیبِ بیشتر جلوگیری نمود. در پژوهشِ ارزشمندِ «فرهنگِ ادبیاتِ فارسی» در این زمینه، چنین آمده است:« این سبک، به تقلید از نثرِ گُلستان و تاریخِ بیهقی بازشناخته می شود. از آنجا که پیشگامانِ نهضتِ بازگشتِ ادبی، بیشتر به شعر توجّه داشتند، بازگشت به شیوة پیشینیان در نثر، پس از شعر آغاز شد و کُند و تدریجی پیش رفت. اما به هر حال، این حرکت- باعث شد نثرِ فارسی در عهدِ افشاریّه و زندیّه از سُستی و بی مایگی فاصله گیرد و در دورة قاجاریّه به وضعی نسبتاً مطلوب برسد و سپس به سویِ اُستواری و پُختگیِ بیشتر حرکت کند و مآلاً به سادگی و روانی و کمالِ نِسبی دست یابد. مُنشَآتِ قائم مقام و ناسخُ التّواریخِ سپهر، نمونه هایی از نثرِ این دوره است. (فرهنگِ ادبیاتِ فارسی- محمّدِ شریفی- نشرِ نو- 1396- رویة 936)

آری، سُخنِ پارسی در تاریخِ پُر فراز و نشیبِ خود، چهار دوره یا شیوه را آزمود و پَسِ پُشت، نهاد:

«شیوة خراسانی» که از سدة سوّم تا پایانِ سدة پنجم بوده و و چون نخستین سُخنسُرایانِ ایران از خراسان و سیستان و ماوراءالنّهر (آسیایِ میانة امروزی) برخاستند و به گویشِ آن سامان، سُخن گفتند، به این نام خوانده شد و از ویژگی هایِ آن، سادگی و روانی و دوری از  پیچیدگی و به کار نبُردن واژه های تازی و کاربستِ آهنگِ پهلوانی ست و برجستگانش در سُرود و چَکامه، فردوسی و رودکی و فرّخی و منوچهری و انوری و مسعودِ سعد و ناصرِ خسرو و ... بوده اند و نمونه های نوشتاری اش نیز  تاریخِ طبری و تاریخِ بیهقی و تاریخِ سیستان و ... است.

«شیوة عراقی» که که از سدة ششم تا پایانِ سدة نهم را در بر می گیرد و چون در «عراقِ عَجم» با شهرهایی همچون: ری و اصفهان و آذربایجان و فارس و... رواج پیدا کرده بود، بِدین نام خوانده شد. عطّار و مولوی و نظامی و سعدی و حافظ و جامی، برجسته ترین سُرایندگانِ این شیوه هستند و منطقُ الطّیر و تذکرهُ الاولیاء و مثنوی و دیوانِ شمس و خمسة نظامی و بوستان و گُلستان و دیوانِ حافظ و عاشقانه هایِ جامی و.... یادگارهایِ این شیوه هستند.

«شیوة هندی» که این نوشتار، بِدان پرداخت و نمونه هایی از چهره های پُرآوازه و نیز نوشته های نامبُردارش را بازتاب داد. شیوه ای که اُستاد «مَلِکُ الشُعرای بهار» در بارة بزرگانش: صائبِ تبریزی و بیدلِ دهلوی و غنیِ کشمیری، می نویسد: «..... معلوم است که نویسندة مُقیمِ هند، بیشتر می خواهد اظهارِ فضل کند و کمتر مطلبِ بیان کردنی دارد، یا اگر دارد به جایِ اینکه حرفِ خود را بنویسد، از در و دیوار، صحبت داشته و کلماتی مناسبِ فضل فروشیِ خود به دست آورده است نه مناسبِ مطلبی که باید بنویسد. همین حالت را در شعرِ هندی نیز می بینیم و به جُز صائب که گاهی از واقعیّات سُخن می گوید، باقیِ شُعرا مخصوصاً مُتاخِّران از قبیلِ بیدل و غنی، قصدشان- آوردنِ عباراتی است که با صنعت و مضمون جور بیاید نه با مقصودی که دارند و غالباً مقصودی هم نداشته اند». (سبک شناسی- پوشینة سوّم- چاپِ امیرکبیر- سالِ 1373- رویة 259)

و سرانجام، «شیوة بازگشت» که گامی خِردمندانه بود و بِدان گوشزد نمودیم. شیوه ای که واکُنشی بود برخاسته از شهرهایِ شیراز و اصفهان و خراسان و پس از آن، از تهران- در برابرِ پیچیدگی ها و باریکْ بینی هایِ شیوة هندی و برای بازگشت به راهِ اُستادانِ گذشته در شیوه های خراسانی و عراقی پدید آمد و مُشتاقِ اصفهانی، هاتفِ اصفهانی، وحشیِ بافقی و ... از درونِ آن پدیدار گشتند و زبانِ شان به زبانِ مردمِ زمانه، نزدیک شد.

 تا اینکه از پیِ آن، «ادبیاتِ دورة مشروطه» سر بر آورد که با چهره هایی چون اشرفُ الدّینِ حسینی(نسیمِ شُمال) و عارفِ قزوینی و میرزادة عشقی و علی اکبرِ دهخدا و مَلِکُ الشُعرای بهار و..... به روزگارِ ما نزدیک هستند و زبانِ شان به راستی، برای مان شیرین و شیوا و آشنا و آموزنده است.

 در پایانِ این نوشتار، پاره‌هایی زیبا از مِهتَرِ این میدان و پهلوانِ این پَهنه: «صائبِ تبریزی»، برای خوانش و اندیشه ورزی می‌آوریم تا نمونه‌ای به دست داده باشیم از ریزبینی و موشِکافی و باریکْ اندیشیِ آن جانِ دردمند و آزاده که اُمید است، پَسند اُفتد و سُتوده آید:

هر که آمد در غم آبادِ جهان، چون گِردباد            روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت

اظهارِ عجز پیشِ ستمگر ز ابلهی ست                اشکِ کباب، باعثِ طغیانِ آتش است

دستِ نیاز چو پیشِ کَسان می‌کنی دراز               پُل بسته‌ای که بگذری از آبرویِ خویش

مخور زاهد فریبِ زُهد از عمّامة زاهد                    که در گُنبد ز بی مغزی، صدا بسیار می پیچد!

چه لازم ست که خود را سبُک کنم چون کاه        چو رنگِ جاذبه در کهرُبا نمی‌بینم!

فغان که کاسة زرّینِ بی نیازی را                       گرسنه چشمیِ ما، کاسة گدایی کرد!

چون هر چه می‌رسد به تو از کرده‌های توست      جُرمِ فلک، کدام و گناهِ زمانه چیست؟

کیست از دوشِ کَسی باری توانَد بر گرفت؟           گر همه عیساست، در فکرِ خَر و بارِ خود است!

فکرِ شنبه، تلخ دارد جُمعة اطفال را                  عشرتِ امروز، بی اندیشة فردا خوش است

عالَم تمام یک گُلِ بی خار می‌شود                    دل را اگر ز کینه مُصَفّا کند کسی

 به هوش باش که قلبی به سَهو نخراشی            به ناخنی که توانی گِره گُشایی کرد

 پیوسته است سلسلة موج‌ها به هم                  خود را شکسته است، هر که دلِ ما شکسته است

 خُرد مَشمار گُنه را که گناهی است بزرگ          گندمی کرد ز فردوس بُرون، آدم را !  

دل چو غافل شد ز حق، فرمان پذیرِ تن شود     می بَرد هر جا که خواهد اسب، خوابْ آلود را !

راه، سخت و همرَهان، ناساز و مَرکب، کُندرو      هیچ رهرو را ز چندین جا، نیاید پا به سنگ!

بزرگانی که مانع می‌شوند اربابِ حاجت را         به چوب از آستانِ خویش می‌رانند دولت را !

دوردستان را به احسان یادکردن، همّت است     وَرنه هر نخلی به پایِ خود، ثمر می‌افکند!

تا از این بعد، چه از پرده برآید کامروز               دورِ پَرواریِ عمّامه و قُطرِ شکم است!

ما پریشانْ نظران، خود گِره کارِ خودیم              این چه حرفیست که سررشته به دستِ ما نیست!

نومید نیستیم ز احسانِ نوبهار                       هر چند، تخمِ سوخته در خاک کرده‌ایم!

نه از مسجد فُتوحی شد نه از میخانه امدادی     به هر جانب که رفتم، پایِ اُمّیدم به سنگ آمد!

بر حذر باش که این دست و دهن، آب کِشان               خانه ویران کُنِ بدتر ز وبا می‌باشند!

می توان پوشید چشم از هر چه می‌آید به چشم           آنچه نتوان چشم از او پوشید، بیداری بُوَد!

در کامِ اژدهای مُکافات، چون رَوَد؟                           آزاده ای که خاطرِ موری نَخَسته است!

ازین سنگیندِلان«صائب»چرا چون تیر بگریزم    که پُرخون شد دهانم از همان دستی که بوسیدم!

از دل خوش مَشربِ ما، دستِ آفت، کوته است             در دلِ آتش شود این دانة بی باک، سبز!

همچو کاغذ، بادِ گردون هر سبُک مغزی که یافت         در تماشاگاهِ دوران، می‌پَرانَد بیشتر!

گَر وا نمی‌کنی گِره ای، خود- گِره مباش                     ابرو گُشاده باش، چو دستت گُشاده نیست!

من از روییدنِ خارِ سرِ دیوار دانستم                      که ناکَس، کَس نمی‌گردد از این بالا نشینی‌ها!

نیست در باطن، جدایی عاشق و معشوق را             شمع بتوان ریخت، از خاکسترِ پروانه‌ها !

«صائب» زبانِ شِکْوه نداریم، همچو خار                  چون غُنچه دست بر دلِ پُرخون نهاده ایم!

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوانِ عشق               یوسف از دامانِ پاکِ خود به زندان می رود!

تار و پودِ عالَمِ امکان، به هم پیوسته است            عالَمی را شاد کرد، آن کَس که یک دل شاد کرد

آدمی پیر چو شد، حِرص- جوان می گردد              خواب در وقتِ سحرگاه، گِران می گردد!

در چشمِ پاکْ بین نبُوَد رسمِ امتیاز                       در آفتاب، سایة شاه و گدا یکی ست!

دشمنِ دوست نما را نتوان باز شناخت                   شاخه را مرغ چه دانَد که قفس خواهد شد!

کاسة اهلِ کَرَم خالی نمی گردد ز جود                    ماهِ نو شد بَدْر و نورِ مِهرِ تابان کم نشد!

مال اگر نیست مرا، چشم و دلِ سیری هست          آبرو هست اگر آبِ روان نیست مرا !

کور بودم تا نظر بر عیبِ مردم داشتم                     از نظر کردن به عیبِ خویشتن، بینا شدم!

هر که صائب چشم پوشد از پسندِ خویشتن           عالَمِ پُر خار در چشمش، گُلستان می شود!

ز خاکبازیِ اطفال، می توان دریافت                        که عیشِ روی زمین، در جهانِ بی خبری ست!

اظهارِ عشق را به زبان، احتیاج نیست                     چندان که شد «نِگه به نِگه آشنا» بس است!

مُستمع، صاحبْ سُخن را بر سرِ کار آورَد                 غُنچة خاموش، بُلبُل را به گُفتار آورَد!

معیارِ دوستانِ دَغل، روزِ حاجت است                       قرضی به رسمِ تجربه از دوستان طلب !

ریشة نخلِ کُهنسال از جوان، افزون تر است            بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را !

بزرگ، اوست که بر خاک، همچو سایة ابر                چنان روَد که دلِ مور را نیازارَد !

چون خطایی از تو سر زد، در پشیمانی گُریز           کَز خطا نادِم نگردیدن، خطایی دیگرست !

از حادثه لرزند به خود، کاخ نشینان                       ما خانه به دوشان، غمِ سیلاب نداریم !

گردنِ ما در کمندِ سُبحه و زُنّار نیست                     عشقِ عالَم سوز را با کفر و ایمان، کار نیست!

آنکه گِریان به سَرِ خاکِ من آمد، چون شمع          کاش در زندگی، از خاک- مرا بَر می داشت !!!؟

با درودِ بی کَران به روانِ پاکِ آن سُرایندة آزاده، سَروِ سَبز و سایه گُسترِ تبریز، بهشتی روان و بُلندْ جایگاه، بُزرگمَردِ پاکْ نهاد: «صائبِ تبریزی» که برخی از نَغزگویی های بجا و هوشمندانه اش، امروزه نیز- زبانزدِ بسیاری از ما ایرانی هاست.

« ... آنکه نَهاد و آنکه نِبشت، به گیتی، تن خسرو و به مینو، بُخته روان باد ! »

(از : درختِ آسوریک)                                                                         

 

  • سرچشمه ها، برگرفته ها وبازگشت ها در نوشتار، بازتاب داده شده است. تیر ماهِ 2580

 

 

: <#f:3905/>
تعداد نمایش : 163 <<بازگشت

 

گزارش تصويري
  • برگزاري ششمین دور گفت‌وگوهای فرهنگی ایران و چین
    به همت سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و آکادمی علوم چین، ششمین دور گفت‌وگوهای فرهنگی ایران و چین با حضور اندیشمندان، استادان و محققان دو کشور به صورت مجازی و به شکل وبینار برگزار شد.

  • برگزاری «محفل شعر امام رضا(ع)» در راولپندی پاکستان
    رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در اسلام‌آباد به مناسبت دهه کرامت، همایشی با عنوان «محفل شعر امام رضا(ع)» در خانه فرهنگ کشورمان در شهر راولپندی پاکستان برگزار کرد.

  • بازدید رایزن فرهنگی کشورمان از بیست‌و‌دومین دوره نمایشگاه کتاب بغداد
    حجت‌الاسلام والمسلمین غلامرضا اباذری، رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در عراق از بیست‌و‌دومین دوره نمایشگاه کتاب بغداد بازدید کرد.

  • تکاپوی مسلمانان جهان در روزهای پایانی رمضان + عکس
    تصاویر منتشر شده از روزهای ماه رمضان و تکاپوی مردم روزه‌دار نشان می‌دهد که شور و حال روزه‌داران سراسر جهان با روزهای اول ماه رمضان چندان تفاوتی نکرده است.

  • رونمايي از فصلنامه «الدراسات الادبیة» به زبان‌های فارسی و عربی در لبنان
    از سوي رايزني فرهنگي ايران در لبنان، فصلنامه «الدراسات الادبیة» به زبان‌های فارسی و عربی در «باغ زيتون» رونمايي شد.